گفته بودم كه ازقبل ميشناختمش واسه همين قبول كردمو رفتيم
رفتيم يه جاي خلوت
فكركن تو اون هواي سرد بستني خورديم!!!!!
نميدونم اگه بگم خيلي رسمي اما دوستانه بود
رسمي و دوستانه باهم تناقض ندارن؟؟!!!
اما واقعا اونروز به هواي آشنايي قبلي رفتيم بيرون
برگشتني از يه مسيري برگشت كه راه طولاني تر بشه!!!
هردومون توي يه دانشگاه درس ميخونديم
2تا رشته متفاوت
منو جلوي يوني پياده كرد و رفت..............
چقد چندش آورم
خدا حق داره هربلايي كه ميخاد سرم بياره
اينهمه گستاخي اونم تو ماه رمضون؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
سهم من از قاصدك ها
تنها فقط ديدن
ورقصيدنشان
در باد است
چرا ديگر
از تو
برايم
خبر
نمي آورند....
دلم خیلی گرفته
حس میکنم هیچوقت این تنهایی تمومی نداره
بغض داره خفم میکنه
از دوست داشتن بیزار شدم
افسوس که نمیشه برگشت به عقب اگه میشد هیچوقت......
دیروز دیدمش
دلتنگیم بیشتر شد
پرسیدم چرا جوابمو نمیدی؟
گفت: چون دوست ندارم
خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
این حقه دل شکسته من نیست تو که میدونی
چرا تموم نمیشن این روزای لعنتی
خدایا تاکی تنهایی
تا کی دلتنگی
تا کی بغض
تا کی اشک
چقد دیگه بهت التماس کنم؟!
اصلا فایده داره؟!
اصلا میشنوی صدامو؟!
اصلا میبینی منو؟!
خدایا پس تو کجایی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نمیخام بخاطر کسی که میدونم ارزششو نداره بیشتر از این ازت دور شم
خدایا تو دیگه تنهام نذار
میدونم من بنده خوبی نبودم واست
میدونم بار گناهم زیاد
اما تو خدایی
من بنده
دستمو بگیر خدا
خواهش میکنم
دیروز اتفاقی توی بانک دیدمش
دستام میلرزید
حس میکردم صدامم میلرزه وقتی باهاش حرف میزدم
اما اون
بیخیال بود
تو نگاش هیچی نبود
نه دلتنگی
نه هیجان دیدار
نه اضطراب دوری
خدایا چرا اینطوری شده؟
خدایا جدی جدی میخای ازم بگیریش؟
توکه میدونی من نمیتونم
به چی قسمت بدم
به کی
خدا
خواهش
دیگه خسته شدم از خودم
ازین همه شکستن
5سال شكستن
5سال خورد شدن
5سال بغض
5سال...
همه چيزم از دست رفت
گاهي به همه چيز شك ميكنم
به خودم
به دوست داشتن
به اون
به خدا...
دنبال يه ذره آرامشم اينكه يه شب بدون استرس بدون ترس از فردا واتفاقاتش راحت بخوابم
صبح راحت چشامو باز كنم
هيچ آينده اي روبروم نيست
اين حس قشنگ دوست داشتن(!!!!!!!!)منو به نابودي كشوند
گاهي ازهمه كس و همه چيز متنفر ميشم
گاهي دلم واسه خودم ميسوزه
گاهي انقد دلم ميگيره كه حتي توان گريه كردن ندارم
فقط يه سوال دارم اينكه چرا بامن اينكارو كرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چرا من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ديگه از اينهمه دلتنگي و اشك و التماس خسته شدم
پس خدا كجاست؟!
به آن ميخندم...
ازقبل ميشناختمش يه طورايي آشنا بود وقتي بهم پيشنهاد دوستي داد متوجه منظورش نشدم!!! نميدونم رو چه حسابي قبول كردم خيلي راحت!!!!!
اوايلش خوب بود يعني عالي بود اما كم كم.........
وقتي به گذشته و روزايي كه گذروندم فكر ميكنم به خودم ميگم چه جونوري شدم من كه اينهمه تحمل كردم اينهمه صبوري كردم
ازهمه حرف شنيدم همه سرزنشم كردن همه همه چي بهم گفتن اما من دست برنداشتم از عشقم از علاقه ام
حس الانمو نميدونم!!نميدونم هنوز عاشقم يا نه نميدونم اصلا دوسش دارم يانه اما حس ميكنم دلم براش تنگ شده واين شايد يعني هنوزم...
الان تنهام تنهاي تنها...دلم گرفته ازهمه حتي از خدا يا بهتر بگم بيشتر ازهمه از خدا دلم گرفته
خدايي كه حس ميكنم دوسم نداره نميبينه منو
خدايي كه ولم كرده به حال خودم
روزاي انتظار و شباي دلتنگيم خيلي زياد شده گاهي وقتا به سرم ميزنه خودمو خلاص كنم اما........چندبارم اين كارو كردم ولي متاسفانه بي نتيجه بود
بااينكه از خدا نااميدم اما ازش ميخوام كه كاري كنه كه برگرده
من بهش نياز دارم
در نگاهم يك غروب سرد بود
سرنوشتم جاده هاي درد بود
ازميان برگهاي سبز باغ
قسمت من برگهاي زرد بود...
سلام
هميشه دنبال يه جايي بودم واسه درد دل كردن واسه گفتن تنهاييا وبيكسي هام تا اينكه امروز تصميم گرفتم بيام اينجا حرفامو بزنم تا اگه كسي خواست سرزنشم كنه لااقل نه من اونو ببينمو بشناسم نه اون منو ببينه وبشناسه!!!
اميدوارم پيدا شه كسي كه يه كم به حرفام گوش بده